صبح رفتم تامین اجتماعی دنبال کار استعلاجی ایم. توی راه دور میدون ازادی راننده های تاکسی حواسم رو به خودشون جلب کردن . احساس کردم با هم خوشن و حا میکنن . با هم شوخی می کردن و خلاصه اوضاشون بد نبود. به نظرم سر حال می اومدن. یا نمی دونم شایدم در بربر احساس هایی که من داشتم اونا به نظرم خوش می اومدن. سر درد وحشتناکی داشتم که به چشمم زده بود. رسیدم تامین اجتماعی یه خانمی که به نظر خودش تیپ زده بود یه تیکه ادامس پشت مانتوش چسبیده بود و خودش خبر نداشت.
حالم خیلی خراب بود . بدتر از وضعیت الی وضعیت بابا بود. مردیکه هر چی بهش بگی کمه . کثیف خیلی کثیف . 
برچسب:
نویسنده: ایلیا صالحپور